<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تولد دوباره... زندگی تازه!</title>
<link>http://badkonake-ghermez.blogfa.com/</link>
<description>عشق یعنی ... زندگی تازه! یعنی تولد دوباره!....</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 04 Oct 2007 19:54:39 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پسر یخی...</title>
<link>http://badkonake-ghermez.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>اول رفتم وبلاگ یه تنها...&lt;BR&gt;یه دوست... یه رفیق...&lt;BR&gt;حرفهاش رو که خوندم چشمام پره اشک شد...&lt;BR&gt;تک تک حرفهاش رو حس کردم...&lt;BR&gt;خواستم بنویسم...&lt;BR&gt;دلم نمیخواد حرفهاش رو عوض کنم...&lt;BR&gt;اما اگه زندگی 2 نفر مثل هم باشه لااقل یه جاهاییش با هم متفاوته...&lt;BR&gt;مثل بعضی از نوشته های ما...&lt;BR&gt;ازش معذرت می خوام که زندگیم رو با زندگیش مقایسه کردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قدر بده آدم ساعت ها, روزها چشم انتظار باشه...&lt;BR&gt;چقدر بده آدم بدونه فقط داره خودش و گول میزنه...&lt;BR&gt;چقدر بده آدم الکی به خودش امید بده...&lt;BR&gt;چقدر بده آدم همه چیز بشنوه و سکوت کنه...&lt;BR&gt;تو این چند هفته خیلی اذیت شدم...ولی همه چیز و به جوون خریدم چون خودم و گول زدم الکی به خودم می گفتم همه چیز مثل روزه اول درست میشه....&lt;BR&gt;هیچ وقت فکر نمی کردم جواب اشتباه و با اشتباه بدی... تلافی کردی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهترین تصادف عمرم رو چند روز پیش شاهد بودم...&lt;BR&gt;تصادفی که با اینکه درد زیادی نداشت اما اگه داشت هم مطمئنم اون لحظه چیزی حس نمی کردم...&lt;BR&gt;چه احساس خوبی داشتم وقتی دستم رو گرفتی...&lt;BR&gt;چه رنگی داشت نگاهت وقتی اونقدر نگران دیدمت...&lt;BR&gt;کاش هیچ وقت نگران نباشی... کاش هیچ وقت دلت دیگه نلرزه....&lt;BR&gt;منتظرم...&lt;BR&gt;مثل همیشه...&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;امشب شبی مهتابی است&lt;BR&gt;تمام وجودم در حسرت کلامی از تو می سوزد&lt;BR&gt;خورشید چشمانم در هاله ای از غم غروب می کند&lt;BR&gt;و اندوهی سهمگین بر قلبم هجوم می آورد&lt;BR&gt;چشمانم را باز می کنم&lt;BR&gt;اطرافم را می نگرم&lt;BR&gt;دیگر از آن مهتاب قشنگ و ستاره های درخشان اثری نیست&lt;BR&gt;جز سیاهی هیچ چیز نمی بینم&lt;BR&gt;اسم تو را زمزمه می کنم&lt;BR&gt;در آن ظلمات نوری نمایان می شود&lt;BR&gt;باور ندارم&lt;BR&gt;قامت سبز تو را در مقابل خود می بینم...&lt;BR&gt;یعنی آرزوی دیدن قامت سبز تو را در مقابل خود می بینم...... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Oct 2007 19:54:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=badkonake-ghermez&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>badkonake-ghermez</dc:creator>
<guid>http://badkonake-ghermez.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://badkonake-ghermez.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>خداااااااااااااااااااااااااااا کمکم کن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواهش می کنم خدااااا &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Sep 2007 15:49:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=badkonake-ghermez&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>badkonake-ghermez</dc:creator>
<guid>http://badkonake-ghermez.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چیزی مثل شکستن...</title>
<link>http://badkonake-ghermez.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>اسم من از یاد تو رفت ، ای آنکه در آینه ای ، این چهره خسته منم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این آه سینه سوز من ، دیوار سرد فاصله ست ، بین من و هم سخنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سکوت تو یه فاجعه ست ، برای هم صدای تو&lt;BR&gt;شکست در گلو چرا ، تنین نعره های تو! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای خدا... دلم از هر چیز پره...&lt;BR&gt;پرم از گریه و اشک هایی که تو گوشه های گلوم قایمون کردم که معلوم نشن...&lt;BR&gt;پرم از ترکهایی که روی وجودم رو گرفته اما زیر انگشتهام قایمون کردم...&lt;BR&gt;ای کاش همه چیز مثل یه سکوت با یه صدای کوچیک می شکست...&lt;BR&gt;اما شکستنی ها این میون فقط منم...&lt;BR&gt;فقط من......&lt;BR&gt;..... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شکست لحظه لحظه ام ، یه عادته برای تو&lt;BR&gt;برنده نگاه من ، اسیره در هوای تو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا تو که خود منی ، سکوت تو نمیشکنی&lt;BR&gt;به من بگو چه میکشی ، تو قاب سرد آهنی........... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Sep 2007 14:02:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=badkonake-ghermez&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>badkonake-ghermez</dc:creator>
<guid>http://badkonake-ghermez.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم گرفته!</title>
<link>http://badkonake-ghermez.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>باید از تو بنویسم...&lt;BR/&gt;پرم از حرفهایی که در آرزوی میهمانی حضور تو هستند...&lt;BR/&gt;پرم از احساسهایی که تشنه ی نگاه های مهربون تو هستند...&lt;BR/&gt;چه کسی می داند چاره ام چیست؟&lt;BR/&gt;آنقدر دوستت دارم که تحمل دوری اینچنین تورا ندارم...&lt;BR/&gt;کاش نذرهایم قبول شود...&lt;BR/&gt;کاش خدایم کمکم کند تا چنان کنم که باید...&lt;BR/&gt;کاش تقدیرم چنان باشد که تو در کنارم باشی...&lt;BR/&gt;هیچ نمی خواهم...&lt;BR/&gt;تمام آرزوهای مردمان بی نگاه را ندارم...&lt;BR/&gt;تمام بود و نبود و آرزو و دنیا و هستیم فقط و فقط در نگاه توست...&lt;BR/&gt;نازنینم...&lt;BR/&gt;دلم گرفته در این شب مشکی پوش...&lt;BR/&gt;حسین جان...&lt;BR/&gt;امسال برایت به سوگ نشسته ام تا از خود ناخودم رها شوم...&lt;BR/&gt;دست به دامان شما کشیده ام...&lt;BR/&gt;کمکم کنید ای خوبانی که تنها به امید کمک شماهستم&lt;BR/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Jan 2007 16:01:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=badkonake-ghermez&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>badkonake-ghermez</dc:creator>
<guid>http://badkonake-ghermez.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش...</title>
<link>http://badkonake-ghermez.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش&lt;BR&gt;اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش&lt;BR&gt;منو ببخش اگه شبا ستاره هارو می شمارم&lt;BR&gt;اگه همش پیش همه بهت میگم دوستت دارم&lt;BR&gt;منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم&lt;BR&gt;منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب می بینم&lt;BR&gt;منو ببخش اگه تورو میسپارمت دست خدا&lt;BR&gt;اگه پیش غریبه ها به جای تو می گم شما&lt;BR&gt;منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم&lt;BR&gt;تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم&lt;BR&gt;منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم&lt;BR&gt;ببخش کمم ولی زیادی عاشقت شدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید نوشت... باید نوشت تا آنجا که دستانم توان نوشتن و چشمانم توان نگریستن دارند...&lt;BR&gt;برای تو باید نوشت که حال این چنین بی تو بودن مرا چنان مسلوب کرده که نه نای جستن است و نه تاب رفتن...&lt;BR&gt;میخواهم بمانم... می خواهم بمانم تا تنها تو بیایی و دستانم را از این زندان آزاد کنی...&lt;BR&gt;باید از تو نوشت... از تویی که لایق آنی که روزها در کنار پنجره منتظر آمدنت باشم......&lt;BR&gt;بر تو پرواز خواهم کرد... مانند هر دقیقه ای که بی تو گذشت...&lt;BR&gt;باید رها شویم از هر بندی که اینچنین میان ما و ما قدم گذاشته است...&lt;BR&gt;بر تو پرواز خواهم کرد... مانند هر دقیقه ای که بی تو گذشت و نگذشت...&lt;BR&gt;در کنار پنجره نشسته ام... از نفسهایم شیشه بغض می کند و می گرید...&lt;BR&gt;بغض می کند و می گرید...&lt;BR&gt;از گریه هایش گریه ام می گیرد......&lt;BR&gt;از پس این پنجره همه می گذرند اما هیچ کس گذر نمی کند...&lt;BR&gt;از پس این راه و این خیابان ها همه می گذرند و هیچ کس گذر نمی کند......&lt;BR&gt;بی گمان امروز و فردا برف خواهد بارید...&lt;BR&gt;از خدا می خواهم میان دانه های سپیدش برایم تورا هدیه بفرستد.......&lt;BR&gt;از نفسهایم شیشه بغض می کند و می گرید...&lt;BR&gt;از بغض شیشه می گذرم... از سکوت دلتنگهایم خواهم گذشت...&lt;BR&gt;می دانم یک جایی همین نزدیکی در انتظارم هستی...&lt;BR&gt;می آیم... و تو را از میان این دانه های سپید برف پیدا خواهم کرد...&lt;BR&gt;تا دوباره لحظه هامون رو با هم تقسیم کنیم...&lt;BR&gt;تا بر کوچه های خاطره هامون رنگ دی ماه بزنیم........&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Jan 2007 13:47:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=badkonake-ghermez&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>badkonake-ghermez</dc:creator>
<guid>http://badkonake-ghermez.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین روزی که بدون حضور تو گذشت....</title>
<link>http://badkonake-ghermez.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>جلوی آینه وایسادم...&lt;BR&gt;یقه پیرهنم رو درست می کنم که یکباره دوباره تو افکار خودم غرق میشم...&lt;BR&gt;تو تمام این روزها اینطور از هم دور نبودیم...&lt;BR&gt;خودم رو جمع و جور می کنم و راه می افتم........&lt;BR&gt;قدمهایی جا تمام قدمهای گذشته گذاشتیم و از کوچه هایی گذشتیم که بارها از آنها عبور کرده بودیم.....&lt;BR&gt;زمان آنقدر تند می گذشت فرصت هر نگاهی رو از آدم به سرعت می گرفت...&lt;BR&gt;سوار مترو می شیم.......&lt;BR&gt;تو نگاه میکنی و من نگاه می کنم.......&lt;BR&gt;آره... قرار نیست که برای همیشه بری...&lt;BR&gt;شاید اینطور لازم بود که بعضی وقتها اینطور از هم جدا باشیم....&lt;BR&gt;خیلی سخته اما خوب به هر حال همیشه طوری که ما میخوایم نیست....&lt;BR&gt;خوابم نمی بره...&lt;BR&gt;منم دلم میخواد رو شونه های تو بخوابم......&lt;BR&gt;کجاست اون شونه هات ؟...... کجاست که خیلی خسته م........&lt;BR&gt;فردا هم بی تو نخواهد گذشت...&lt;BR&gt;در کنار هم هستیم حتی الان که تو کجایی و من کجا.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی میخوام بعد از این چند روز که برگشتی حسابی سورپرایزت کنم....&lt;BR&gt;نپرس چیه که نمیشه گفت (:&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Jan 2007 16:06:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=badkonake-ghermez&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>badkonake-ghermez</dc:creator>
<guid>http://badkonake-ghermez.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حالا وقته دلتنگیه نازنین</title>
<link>http://badkonake-ghermez.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>وقت دلتنگیه نازنینم...&lt;BR&gt;آره... دلتنگیها قلب آدم رو از سینه بیرون میاره...&lt;BR&gt;دلم برات تنگ شده و دستم از همه جا کوتاهه...&lt;BR&gt;اما میدونم امشبم که باهات حرف می زنم روحت همینجا کنارمه...&lt;BR&gt;یا اینکه روح من اونجا پیشته...&lt;BR&gt;امروز دوم دی ماهه...&lt;BR&gt;می بینی... ماهها دارن یکی یکی تموم میشن...&lt;BR&gt;و حالا پاییز رو هم مثل تابستون گذروندیم!...&lt;BR&gt;اما اینبار کنار هم...&lt;BR&gt;یادته اون روزا حرف از روزهای سرد و برفیه زمستون بود...&lt;BR&gt;حالا چه زود از راه رسیدند...&lt;BR&gt;دلم لک زده واسه یه برف بازی حسابی با همدیگه...&lt;BR&gt;هنوزم منتظرم که اولین برف بازیمون با هم باشه.........&lt;BR&gt;بذار همه بخندن ماهی کوچولوی من...&lt;BR&gt;چند روزی هست که ندیدمت...&lt;BR&gt;روز آخر یادته؟...&lt;BR&gt;یادته گفتم تو این روزها با چی سر کنم؟...&lt;BR&gt;یادته چی گفتی؟&lt;BR&gt;عصر قشنگی بود...&lt;BR&gt;پاییز تموم شد و برای من بهترین پاییزه عمرم بود...&lt;BR&gt;و حالا دوست دارم با همدیگه پاهامون رو روی برف سفید زمستون بگذاریم و ازش عبور کنیم...&lt;BR&gt;یه تصمیمای تازه گرفتم...&lt;BR&gt;حالا که فصل تموم شد... حالا که زمستون قشنگ رسیده...&lt;BR&gt;میخوام همه چیزای بد رو پاک کنم...&lt;BR&gt;ماهی کوچولوی من... از اینکه این شبها به خوابم میای و تنهام نمیذاری ممنونم...&lt;BR&gt;راستی... جای اون دندونا هنوزم باقیه ها...&lt;BR&gt;نه تا امروز...&lt;BR&gt;تا همیشه............ که جاش برام یه دنیا ارزش داره...&lt;BR&gt;منتظرتم... بیشتر از همیشه.......&lt;BR&gt;دوستت دارم!... و بیشتر از همیشه................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بادکنک قرمز با نفسهامون باد کردیم و به نرده های ایوون خونه ی شیشه ایمون بستیم تا همیشه مهمون رویاهامون باشه...&lt;BR&gt;که شاهد تمام دلتنگیهامه... که حالا وقته دلتنگیه عزیزکم..... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Dec 2006 16:46:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=badkonake-ghermez&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>badkonake-ghermez</dc:creator>
<guid>http://badkonake-ghermez.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کله پاچه!!!</title>
<link>http://badkonake-ghermez.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>همه جا ساکته...&lt;BR&gt;در رو پشت سر خودم می بندم.....&lt;BR&gt;کیفم از رو شونه هام سر می خوره و میفته کنار در...&lt;BR&gt;روی مبل دراز می کشم و میرم تو فکر...&lt;BR&gt;دلم گرفته...&lt;BR&gt;از دیشب دلم گرفته بود...&lt;BR&gt;اما ترسیدم صبح که با هم بیرون بودیم حرفی بزنم...&lt;BR&gt;چه روزی بود...&lt;BR&gt;خنده دار بود اولین کله پاچه خوردنم...&lt;BR&gt;خوب به خاطرش کله پاچه خور هم شدیم (:&lt;BR&gt;دست خودم نیست... اما همش می ترسم...&lt;BR&gt;همش نگرانم... از اینکه این خنده ها فقط واسه همین روزا باشه...&lt;BR&gt;حالا که به بهانه هم قراره که درس بخونیم دوست دارم که چیزی جلومون رو نگیره...&lt;BR&gt;دوست دارم این دیدنمون باعث نشه به هم فقط عادت کنیم...&lt;BR&gt;می ترسم که عادت جای دوست&amp;nbsp; داشتنمون رو بگیره...&lt;BR&gt;سرم خیلی درد می کنه....&lt;BR&gt;بلند میشم...&lt;BR&gt;میرم و اون آهنگی که دوست دارم رو می گذارم....&lt;BR&gt;سرزمین های شمالی...&lt;BR&gt;یادش بخیر وقتی سریاش رو می داد...&lt;BR&gt;زمستون هم داره دیگه میاد... برفش که رسید...&lt;BR&gt;می ترسم از اینکه یک روز دلم برای خنده هاش تنگ بشه و کنارم نباشه...&lt;BR&gt;امشب از اون شباست که آرزو می کردم فقط یکم پیشم بود...&lt;BR&gt;اما بهتره هیچی نگم...&lt;BR&gt;بهتره نفهمه دلم گرفته......&lt;BR&gt;وقتی هیچی نمیگه... وقتی می دونم دلش گرفته و حرف نمیزنه اونوقت من چی بگم؟&lt;BR&gt;هیچ موقع مثل موقعی که سرش رو روی شونه هام بگذاره و حرف بزنه احساس نمی کنم که منم هستم!...&lt;BR&gt;آره... هنوزم احساس نمی کنم که منم هستم.............&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما احساس می کنم که آدم خوشبختی هستم... تو زندگیم آدمای زیادی دیدم...&lt;BR&gt;اما احساس می کنم الان در کنار یکی از بهتریناشون هستم...&lt;BR&gt;و همین خوب بودنشه که باعث شده من انقدر از نبودنش بترسم.......&lt;BR&gt;نمیدونم چرا این حرفها رو اینجا می نویسم...&lt;BR&gt;احساس کردم باید یکم حرف بزنم و بنویسم...&lt;BR&gt;بعضی وقتها از این حس ننوشتن میخوام بترکم...&lt;BR&gt;خدا پدر تکنولوژی رو بیامرزه که منو از ترکیدن لااقل نجات می ده ((:&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 15 Dec 2006 17:00:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=badkonake-ghermez&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>badkonake-ghermez</dc:creator>
<guid>http://badkonake-ghermez.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://badkonake-ghermez.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>قرار بود امروز بریم کوه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از صبح که دانشگاه بودم کلی برنامه ریختم واسه فردامون...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما خوب! قسمت نشد دیگه... عجب هوایی هم شده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب مگه روزای دیگه رو ازمون گرفتن! هفته بعد میریم!............&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز هر کی رفته یه ور! من موندم تنها تو خونه! حوصلم خفن سر رفته!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا البته اگه بودن هم کاری باهاشون نداشتم ها!... اما وقتی نیستن آدم یه جوریه!(:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 Dec 2006 07:09:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=badkonake-ghermez&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>badkonake-ghermez</dc:creator>
<guid>http://badkonake-ghermez.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://badkonake-ghermez.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>قرار بود امروز بریم کوه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از صبح که دانشگاه بودم کلی برنامه ریختم واسه فردامون...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما خوب! قسمت نشد دیگه... عجب هوایی هم شده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب مگه روزای دیگه رو ازمون گرفتن! هفته بعد میریم!............&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز هر کی رفته یه ور! من موندم تنها تو خونه! حوصلم خفن سر رفته!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا البته اگه بودن هم کاری باهاشون نداشتم ها!... اما وقتی نیستن آدم یه جوریه!(:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 Dec 2006 07:08:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=badkonake-ghermez&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>badkonake-ghermez</dc:creator>
<guid>http://badkonake-ghermez.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
