اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش
اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره هارو می شمارم
اگه همش پیش همه بهت میگم دوستت دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب می بینم
منو ببخش اگه تورو میسپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو می گم شما
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم
منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم
ببخش کمم ولی زیادی عاشقت شدم
باید نوشت... باید نوشت تا آنجا که دستانم توان نوشتن و چشمانم توان نگریستن دارند...
برای تو باید نوشت که حال این چنین بی تو بودن مرا چنان مسلوب کرده که نه نای جستن است و نه تاب رفتن...
میخواهم بمانم... می خواهم بمانم تا تنها تو بیایی و دستانم را از این زندان آزاد کنی...
باید از تو نوشت... از تویی که لایق آنی که روزها در کنار پنجره منتظر آمدنت باشم......
بر تو پرواز خواهم کرد... مانند هر دقیقه ای که بی تو گذشت...
باید رها شویم از هر بندی که اینچنین میان ما و ما قدم گذاشته است...
بر تو پرواز خواهم کرد... مانند هر دقیقه ای که بی تو گذشت و نگذشت...
در کنار پنجره نشسته ام... از نفسهایم شیشه بغض می کند و می گرید...
بغض می کند و می گرید...
از گریه هایش گریه ام می گیرد......
از پس این پنجره همه می گذرند اما هیچ کس گذر نمی کند...
از پس این راه و این خیابان ها همه می گذرند و هیچ کس گذر نمی کند......
بی گمان امروز و فردا برف خواهد بارید...
از خدا می خواهم میان دانه های سپیدش برایم تورا هدیه بفرستد.......
از نفسهایم شیشه بغض می کند و می گرید...
از بغض شیشه می گذرم... از سکوت دلتنگهایم خواهم گذشت...
می دانم یک جایی همین نزدیکی در انتظارم هستی...
می آیم... و تو را از میان این دانه های سپید برف پیدا خواهم کرد...
تا دوباره لحظه هامون رو با هم تقسیم کنیم...
تا بر کوچه های خاطره هامون رنگ دی ماه بزنیم........