جلوی آینه وایسادم...
یقه پیرهنم رو درست می کنم که یکباره دوباره تو افکار خودم غرق میشم...
تو تمام این روزها اینطور از هم دور نبودیم...
خودم رو جمع و جور می کنم و راه می افتم........
قدمهایی جا تمام قدمهای گذشته گذاشتیم و از کوچه هایی گذشتیم که بارها از آنها عبور کرده بودیم.....
زمان آنقدر تند می گذشت فرصت هر نگاهی رو از آدم به سرعت می گرفت...
سوار مترو می شیم.......
تو نگاه میکنی و من نگاه می کنم.......
آره... قرار نیست که برای همیشه بری...
شاید اینطور لازم بود که بعضی وقتها اینطور از هم جدا باشیم....
خیلی سخته اما خوب به هر حال همیشه طوری که ما میخوایم نیست....
خوابم نمی بره...
منم دلم میخواد رو شونه های تو بخوابم......
کجاست اون شونه هات ؟...... کجاست که خیلی خسته م........
فردا هم بی تو نخواهد گذشت...
در کنار هم هستیم حتی الان که تو کجایی و من کجا.......
راستی میخوام بعد از این چند روز که برگشتی حسابی سورپرایزت کنم....
نپرس چیه که نمیشه گفت (: