وقت دلتنگیه نازنینم...
آره... دلتنگیها قلب آدم رو از سینه بیرون میاره...
دلم برات تنگ شده و دستم از همه جا کوتاهه...
اما میدونم امشبم که باهات حرف می زنم روحت همینجا کنارمه...
یا اینکه روح من اونجا پیشته...
امروز دوم دی ماهه...
می بینی... ماهها دارن یکی یکی تموم میشن...
و حالا پاییز رو هم مثل تابستون گذروندیم!...
اما اینبار کنار هم...
یادته اون روزا حرف از روزهای سرد و برفیه زمستون بود...
حالا چه زود از راه رسیدند...
دلم لک زده واسه یه برف بازی حسابی با همدیگه...
هنوزم منتظرم که اولین برف بازیمون با هم باشه.........
بذار همه بخندن ماهی کوچولوی من...
چند روزی هست که ندیدمت...
روز آخر یادته؟...
یادته گفتم تو این روزها با چی سر کنم؟...
یادته چی گفتی؟
عصر قشنگی بود...
پاییز تموم شد و برای من بهترین پاییزه عمرم بود...
و حالا دوست دارم با همدیگه پاهامون رو روی برف سفید زمستون بگذاریم و ازش عبور کنیم...
یه تصمیمای تازه گرفتم...
حالا که فصل تموم شد... حالا که زمستون قشنگ رسیده...
میخوام همه چیزای بد رو پاک کنم...
ماهی کوچولوی من... از اینکه این شبها به خوابم میای و تنهام نمیذاری ممنونم...
راستی... جای اون دندونا هنوزم باقیه ها...
نه تا امروز...
تا همیشه............ که جاش برام یه دنیا ارزش داره...
منتظرتم... بیشتر از همیشه.......
دوستت دارم!... و بیشتر از همیشه................
بادکنک قرمز با نفسهامون باد کردیم و به نرده های ایوون خونه ی شیشه ایمون بستیم تا همیشه مهمون رویاهامون باشه...
که شاهد تمام دلتنگیهامه... که حالا وقته دلتنگیه عزیزکم..... 