همه جا ساکته...
در رو پشت سر خودم می بندم.....
کیفم از رو شونه هام سر می خوره و میفته کنار در...
روی مبل دراز می کشم و میرم تو فکر...
دلم گرفته...
از دیشب دلم گرفته بود...
اما ترسیدم صبح که با هم بیرون بودیم حرفی بزنم...
چه روزی بود...
خنده دار بود اولین کله پاچه خوردنم...
خوب به خاطرش کله پاچه خور هم شدیم (:
دست خودم نیست... اما همش می ترسم...
همش نگرانم... از اینکه این خنده ها فقط واسه همین روزا باشه...
حالا که به بهانه هم قراره که درس بخونیم دوست دارم که چیزی جلومون رو نگیره...
دوست دارم این دیدنمون باعث نشه به هم فقط عادت کنیم...
می ترسم که عادت جای دوست داشتنمون رو بگیره...
سرم خیلی درد می کنه....
بلند میشم...
میرم و اون آهنگی که دوست دارم رو می گذارم....
سرزمین های شمالی...
یادش بخیر وقتی سریاش رو می داد...
زمستون هم داره دیگه میاد... برفش که رسید...
می ترسم از اینکه یک روز دلم برای خنده هاش تنگ بشه و کنارم نباشه...
امشب از اون شباست که آرزو می کردم فقط یکم پیشم بود...
اما بهتره هیچی نگم...
بهتره نفهمه دلم گرفته......
وقتی هیچی نمیگه... وقتی می دونم دلش گرفته و حرف نمیزنه اونوقت من چی بگم؟
هیچ موقع مثل موقعی که سرش رو روی شونه هام بگذاره و حرف بزنه احساس نمی کنم که منم هستم!...
آره... هنوزم احساس نمی کنم که منم هستم.............
اما احساس می کنم که آدم خوشبختی هستم... تو زندگیم آدمای زیادی دیدم...
اما احساس می کنم الان در کنار یکی از بهتریناشون هستم...
و همین خوب بودنشه که باعث شده من انقدر از نبودنش بترسم.......
نمیدونم چرا این حرفها رو اینجا می نویسم...
احساس کردم باید یکم حرف بزنم و بنویسم...
بعضی وقتها از این حس ننوشتن میخوام بترکم...
خدا پدر تکنولوژی رو بیامرزه که منو از ترکیدن لااقل نجات می ده ((: