باید از تو بنویسم...
پرم از حرفهایی که در آرزوی میهمانی حضور تو هستند...
پرم از احساسهایی که تشنه ی نگاه های مهربون تو هستند...
چه کسی می داند چاره ام چیست؟
آنقدر دوستت دارم که تحمل دوری اینچنین تورا ندارم...
کاش نذرهایم قبول شود...
کاش خدایم کمکم کند تا چنان کنم که باید...
کاش تقدیرم چنان باشد که تو در کنارم باشی...
هیچ نمی خواهم...
تمام آرزوهای مردمان بی نگاه را ندارم...
تمام بود و نبود و آرزو و دنیا و هستیم فقط و فقط در نگاه توست...
نازنینم...
دلم گرفته در این شب مشکی پوش...
حسین جان...
امسال برایت به سوگ نشسته ام تا از خود ناخودم رها شوم...
دست به دامان شما کشیده ام...
کمکم کنید ای خوبانی که تنها به امید کمک شماهستم