تبليغاتX
..:: آتیه پویان ::..

 پست الکترونیک
صفحه آرشیو وبلاگ
پرینت گرفتن از این صفحه


RSS


لینکهای دوستان

........

  

Google PageRank 
		Checker - Page Rank Calculator

free online visitor stat counter

کل بازديد ها :

شرح مختصری از انجمن... وبلاگ... و یک خوش آمد گویی و در کل مطلب ثابت برای بالای بلاگ

 

 

 

 

پسر یخی...

اول رفتم وبلاگ یه تنها...
یه دوست... یه رفیق...
حرفهاش رو که خوندم چشمام پره اشک شد...
تک تک حرفهاش رو حس کردم...
خواستم بنویسم...
دلم نمیخواد حرفهاش رو عوض کنم...
اما اگه زندگی 2 نفر مثل هم باشه لااقل یه جاهاییش با هم متفاوته...
مثل بعضی از نوشته های ما...
ازش معذرت می خوام که زندگیم رو با زندگیش مقایسه کردم...

قدر بده آدم ساعت ها, روزها چشم انتظار باشه...
چقدر بده آدم بدونه فقط داره خودش و گول میزنه...
چقدر بده آدم الکی به خودش امید بده...
چقدر بده آدم همه چیز بشنوه و سکوت کنه...
تو این چند هفته خیلی اذیت شدم...ولی همه چیز و به جوون خریدم چون خودم و گول زدم الکی به خودم می گفتم همه چیز مثل روزه اول درست میشه....
هیچ وقت فکر نمی کردم جواب اشتباه و با اشتباه بدی... تلافی کردی...

بهترین تصادف عمرم رو چند روز پیش شاهد بودم...
تصادفی که با اینکه درد زیادی نداشت اما اگه داشت هم مطمئنم اون لحظه چیزی حس نمی کردم...
چه احساس خوبی داشتم وقتی دستم رو گرفتی...
چه رنگی داشت نگاهت وقتی اونقدر نگران دیدمت...
کاش هیچ وقت نگران نباشی... کاش هیچ وقت دلت دیگه نلرزه....
منتظرم...
مثل همیشه...
 
امشب شبی مهتابی است
تمام وجودم در حسرت کلامی از تو می سوزد
خورشید چشمانم در هاله ای از غم غروب می کند
و اندوهی سهمگین بر قلبم هجوم می آورد
چشمانم را باز می کنم
اطرافم را می نگرم
دیگر از آن مهتاب قشنگ و ستاره های درخشان اثری نیست
جز سیاهی هیچ چیز نمی بینم
اسم تو را زمزمه می کنم
در آن ظلمات نوری نمایان می شود
باور ندارم
قامت سبز تو را در مقابل خود می بینم...
یعنی آرزوی دیدن قامت سبز تو را در مقابل خود می بینم......

لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 23:25  توسط رزهای نقره ای  | 

خداااااااااااااااااااااااااااا کمکم کن

خواهش می کنم خدااااا

لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 19:20  توسط رزهای نقره ای  | 

چیزی مثل شکستن...

اسم من از یاد تو رفت ، ای آنکه در آینه ای ، این چهره خسته منم

این آه سینه سوز من ، دیوار سرد فاصله ست ، بین من و هم سخنم

سکوت تو یه فاجعه ست ، برای هم صدای تو
شکست در گلو چرا ، تنین نعره های تو!

ای خدا... دلم از هر چیز پره...
پرم از گریه و اشک هایی که تو گوشه های گلوم قایمون کردم که معلوم نشن...
پرم از ترکهایی که روی وجودم رو گرفته اما زیر انگشتهام قایمون کردم...
ای کاش همه چیز مثل یه سکوت با یه صدای کوچیک می شکست...
اما شکستنی ها این میون فقط منم...
فقط من......
.....

شکست لحظه لحظه ام ، یه عادته برای تو
برنده نگاه من ، اسیره در هوای تو

چرا تو که خود منی ، سکوت تو نمیشکنی
به من بگو چه میکشی ، تو قاب سرد آهنی...........

لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 17:32  توسط رزهای نقره ای  | 

دلم گرفته!

باید از تو بنویسم...
پرم از حرفهایی که در آرزوی میهمانی حضور تو هستند...
پرم از احساسهایی که تشنه ی نگاه های مهربون تو هستند...
چه کسی می داند چاره ام چیست؟
آنقدر دوستت دارم که تحمل دوری اینچنین تورا ندارم...
کاش نذرهایم قبول شود...
کاش خدایم کمکم کند تا چنان کنم که باید...
کاش تقدیرم چنان باشد که تو در کنارم باشی...
هیچ نمی خواهم...
تمام آرزوهای مردمان بی نگاه را ندارم...
تمام بود و نبود و آرزو و دنیا و هستیم فقط و فقط در نگاه توست...
نازنینم...
دلم گرفته در این شب مشکی پوش...
حسین جان...
امسال برایت به سوگ نشسته ام تا از خود ناخودم رها شوم...
دست به دامان شما کشیده ام...
کمکم کنید ای خوبانی که تنها به امید کمک شماهستم

لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 19:31  توسط رزهای نقره ای  | 

اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش...

اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش
اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره هارو می شمارم
اگه همش پیش همه بهت میگم دوستت دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب می بینم
منو ببخش اگه تورو میسپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو می گم شما
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم
منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم
ببخش کمم ولی زیادی عاشقت شدم

باید نوشت... باید نوشت تا آنجا که دستانم توان نوشتن و چشمانم توان نگریستن دارند...
برای تو باید نوشت که حال این چنین بی تو بودن مرا چنان مسلوب کرده که نه نای جستن است و نه تاب رفتن...
میخواهم بمانم... می خواهم بمانم تا تنها تو بیایی و دستانم را از این زندان آزاد کنی...
باید از تو نوشت... از تویی که لایق آنی که روزها در کنار پنجره منتظر آمدنت باشم......
بر تو پرواز خواهم کرد... مانند هر دقیقه ای که بی تو گذشت...
باید رها شویم از هر بندی که اینچنین میان ما و ما قدم گذاشته است...
بر تو پرواز خواهم کرد... مانند هر دقیقه ای که بی تو گذشت و نگذشت...
در کنار پنجره نشسته ام... از نفسهایم شیشه بغض می کند و می گرید...
بغض می کند و می گرید...
از گریه هایش گریه ام می گیرد......
از پس این پنجره همه می گذرند اما هیچ کس گذر نمی کند...
از پس این راه و این خیابان ها همه می گذرند و هیچ کس گذر نمی کند......
بی گمان امروز و فردا برف خواهد بارید...
از خدا می خواهم میان دانه های سپیدش برایم تورا هدیه بفرستد.......
از نفسهایم شیشه بغض می کند و می گرید...
از بغض شیشه می گذرم... از سکوت دلتنگهایم خواهم گذشت...
می دانم یک جایی همین نزدیکی در انتظارم هستی...
می آیم... و تو را از میان این دانه های سپید برف پیدا خواهم کرد...
تا دوباره لحظه هامون رو با هم تقسیم کنیم...
تا بر کوچه های خاطره هامون رنگ دی ماه بزنیم........

لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 17:17  توسط رزهای نقره ای  | 

اولین روزی که بدون حضور تو گذشت....

جلوی آینه وایسادم...
یقه پیرهنم رو درست می کنم که یکباره دوباره تو افکار خودم غرق میشم...
تو تمام این روزها اینطور از هم دور نبودیم...
خودم رو جمع و جور می کنم و راه می افتم........
قدمهایی جا تمام قدمهای گذشته گذاشتیم و از کوچه هایی گذشتیم که بارها از آنها عبور کرده بودیم.....
زمان آنقدر تند می گذشت فرصت هر نگاهی رو از آدم به سرعت می گرفت...
سوار مترو می شیم.......
تو نگاه میکنی و من نگاه می کنم.......
آره... قرار نیست که برای همیشه بری...
شاید اینطور لازم بود که بعضی وقتها اینطور از هم جدا باشیم....
خیلی سخته اما خوب به هر حال همیشه طوری که ما میخوایم نیست....
خوابم نمی بره...
منم دلم میخواد رو شونه های تو بخوابم......
کجاست اون شونه هات ؟...... کجاست که خیلی خسته م........
فردا هم بی تو نخواهد گذشت...
در کنار هم هستیم حتی الان که تو کجایی و من کجا.......

راستی میخوام بعد از این چند روز که برگشتی حسابی سورپرایزت کنم....
نپرس چیه که نمیشه گفت (:

لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 19:36  توسط رزهای نقره ای  | 

حالا وقته دلتنگیه نازنین

وقت دلتنگیه نازنینم...
آره... دلتنگیها قلب آدم رو از سینه بیرون میاره...
دلم برات تنگ شده و دستم از همه جا کوتاهه...
اما میدونم امشبم که باهات حرف می زنم روحت همینجا کنارمه...
یا اینکه روح من اونجا پیشته...
امروز دوم دی ماهه...
می بینی... ماهها دارن یکی یکی تموم میشن...
و حالا پاییز رو هم مثل تابستون گذروندیم!...
اما اینبار کنار هم...
یادته اون روزا حرف از روزهای سرد و برفیه زمستون بود...
حالا چه زود از راه رسیدند...
دلم لک زده واسه یه برف بازی حسابی با همدیگه...
هنوزم منتظرم که اولین برف بازیمون با هم باشه.........
بذار همه بخندن ماهی کوچولوی من...
چند روزی هست که ندیدمت...
روز آخر یادته؟...
یادته گفتم تو این روزها با چی سر کنم؟...
یادته چی گفتی؟
عصر قشنگی بود...
پاییز تموم شد و برای من بهترین پاییزه عمرم بود...
و حالا دوست دارم با همدیگه پاهامون رو روی برف سفید زمستون بگذاریم و ازش عبور کنیم...
یه تصمیمای تازه گرفتم...
حالا که فصل تموم شد... حالا که زمستون قشنگ رسیده...
میخوام همه چیزای بد رو پاک کنم...
ماهی کوچولوی من... از اینکه این شبها به خوابم میای و تنهام نمیذاری ممنونم...
راستی... جای اون دندونا هنوزم باقیه ها...
نه تا امروز...
تا همیشه............ که جاش برام یه دنیا ارزش داره...
منتظرتم... بیشتر از همیشه.......
دوستت دارم!... و بیشتر از همیشه................

بادکنک قرمز با نفسهامون باد کردیم و به نرده های ایوون خونه ی شیشه ایمون بستیم تا همیشه مهمون رویاهامون باشه...
که شاهد تمام دلتنگیهامه... که حالا وقته دلتنگیه عزیزکم.....

لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 20:17  توسط رزهای نقره ای  | 

کله پاچه!!!

همه جا ساکته...
در رو پشت سر خودم می بندم.....
کیفم از رو شونه هام سر می خوره و میفته کنار در...
روی مبل دراز می کشم و میرم تو فکر...
دلم گرفته...
از دیشب دلم گرفته بود...
اما ترسیدم صبح که با هم بیرون بودیم حرفی بزنم...
چه روزی بود...
خنده دار بود اولین کله پاچه خوردنم...
خوب به خاطرش کله پاچه خور هم شدیم (:
دست خودم نیست... اما همش می ترسم...
همش نگرانم... از اینکه این خنده ها فقط واسه همین روزا باشه...
حالا که به بهانه هم قراره که درس بخونیم دوست دارم که چیزی جلومون رو نگیره...
دوست دارم این دیدنمون باعث نشه به هم فقط عادت کنیم...
می ترسم که عادت جای دوست  داشتنمون رو بگیره...
سرم خیلی درد می کنه....
بلند میشم...
میرم و اون آهنگی که دوست دارم رو می گذارم....
سرزمین های شمالی...
یادش بخیر وقتی سریاش رو می داد...
زمستون هم داره دیگه میاد... برفش که رسید...
می ترسم از اینکه یک روز دلم برای خنده هاش تنگ بشه و کنارم نباشه...
امشب از اون شباست که آرزو می کردم فقط یکم پیشم بود...
اما بهتره هیچی نگم...
بهتره نفهمه دلم گرفته......
وقتی هیچی نمیگه... وقتی می دونم دلش گرفته و حرف نمیزنه اونوقت من چی بگم؟
هیچ موقع مثل موقعی که سرش رو روی شونه هام بگذاره و حرف بزنه احساس نمی کنم که منم هستم!...
آره... هنوزم احساس نمی کنم که منم هستم.............

اما احساس می کنم که آدم خوشبختی هستم... تو زندگیم آدمای زیادی دیدم...
اما احساس می کنم الان در کنار یکی از بهتریناشون هستم...
و همین خوب بودنشه که باعث شده من انقدر از نبودنش بترسم.......
نمیدونم چرا این حرفها رو اینجا می نویسم...
احساس کردم باید یکم حرف بزنم و بنویسم...
بعضی وقتها از این حس ننوشتن میخوام بترکم...
خدا پدر تکنولوژی رو بیامرزه که منو از ترکیدن لااقل نجات می ده ((:

لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 20:31  توسط رزهای نقره ای  | 

...

قرار بود امروز بریم کوه!

از صبح که دانشگاه بودم کلی برنامه ریختم واسه فردامون...

اما خوب! قسمت نشد دیگه... عجب هوایی هم شده...

خوب مگه روزای دیگه رو ازمون گرفتن! هفته بعد میریم!............

امروز هر کی رفته یه ور! من موندم تنها تو خونه! حوصلم خفن سر رفته!

حالا البته اگه بودن هم کاری باهاشون نداشتم ها!... اما وقتی نیستن آدم یه جوریه!(:

 

لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 10:39  توسط رزهای نقره ای  | 

...

قرار بود امروز بریم کوه!

از صبح که دانشگاه بودم کلی برنامه ریختم واسه فردامون...

اما خوب! قسمت نشد دیگه... عجب هوایی هم شده...

خوب مگه روزای دیگه رو ازمون گرفتن! هفته بعد میریم!............

امروز هر کی رفته یه ور! من موندم تنها تو خونه! حوصلم خفن سر رفته!

حالا البته اگه بودن هم کاری باهاشون نداشتم ها!... اما وقتی نیستن آدم یه جوریه!(:

 

لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 10:39  توسط رزهای نقره ای  | 

www.atiye-poyan.blogfa.com | 2008 | Designe By Hessam.r